تبلیغات
سافت وریا
روزه داری
سه شنبه 31 تیر 1393 ساعت 01:09 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )

 

ظهر یکی از روزهای ماه رمضان منصور حلاج از کنار خرابه ای که جزامیها سکونت داشتند میگذشت، جزامی‌ها داشتند ناهار می‌خوردند. ناهار که چه؟
ته مانده‌ی غذاهای دیگران و چند تکه نان…
یکی از آنها تا حلاج را دید گفت:
-بفرمایید
-مزاحم نیستم؟
-نه بفرمایید.
چون حلاج پای سفره نشست یکی از جزامی‌ها پرسید:
-تو از ما نمی ترسی ؟ دیگران حتی از کنار ما رد نمیشنوند!
-آنان روزه هستند.
-پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟
-امروز روزه نیستم.
حلاج دست به غذا برد و چند لقمه خورد تشکر کرد و رفت.
موقع افطار منصور گفت: خدایا روزه مرا قبول کن
یکی از یاران گفت: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی‌ها ناهار میخوردی.
حلاج در جوابش گفت: روزه‌ی من برای خداست، ما روزه شکستیم و دلی را نشکستیم 

 

 

 



مرتبط با: متفرقه , فرهنگی ,

برچسب‌ها: داستان , منصور حلاج ,

سفر لاک پشت ها
پنجشنبه 24 بهمن 1392 ساعت 06:03 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن !
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند !
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی ، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت… و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال … شش سال … سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم» !!! 


برچسب‌ها: داستان , طنز ,

بی شرمانه زیستن !
پنجشنبه 4 مهر 1392 ساعت 04:49 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )

روزی ، در مجلس ختمی ، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت ، آهسته به من گفت : آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید ؟

گفتم : خیر قربان ! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام ، تا متقابلا ، در روز ختم من ، خویشان خویش ، به اصرار خانواده بیایند !!

حرفم را نشنید ، چرا که می خواست حرفش را بزند . پس گفت : بله ... خدا رحمتش کند ! چه خوب آمد و چه خوب رفت . آزارش به یک مورچه هم نرسید . زخمی هم به هیچکس نزد . حرف تندی هم به هیچکس نگفت . اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد . هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت . دوست ودشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند ... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت ...

گفتم : این ، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن ! 

با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود ، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام ، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند ... و این بیچاره ها که با دشمن ، دشمنی می کنند و با دوست دوستی ، دائما گرسنه اند و تشنه ، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند . آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر ، آزارش به یک مدیر کل دزد  منحرف ، به آدم بدکار هرزه ، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده ، چه جور جانوری است؟ آدمیکه در طول هفتاد سال ، حتی یک شکنجه گر را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است ، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته ، پس گردن یک گران فروش متقلب نزده ، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خود باخته ی وابسته به اجنبی نینداخته ، با کدام تعریف آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد ؟ 

آقای محترم ! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد . ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیم شان ، و هم دوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم ، وهمپای آدمهای عاشق ، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم . ما آمده ایم که باحضورمان ، جهان را دگرگون کنیم ، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند : از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر ، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان ، و راه رفتنمان ، و نگاه کردنمان ، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود ... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان ، گرگ و چوپان و سگ گله ، هر سه ستایشمان کنند ...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود ، و شاید من هم ، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند !!!


..:: نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل ::..




مشتق !!
چهارشنبه 15 خرداد 1392 ساعت 09:54 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
یه روز یه e^x و 2x متوجه میشن یه مغازه اعلامیه زده همه اجناس این مغازه رایگان است ، فقط در ازای هر جنس که می خواهید هر بار از شما مشتق خواهیم گرفت .
2x ناراحت میگه : اینکه خیلی بی انصافیه ، من اگه دوتا جنس بردارم میشم صفر !
e^x دلداریش میده میگه : نگران نباش داداش ؛ هر چی خواستی بگو خودم برات میخرم برای من که فرقی نداره . . .
e^x میره داخل فروشگاه و چند لحظه بعد با عجله و استرس میاد بیرون و میگه :
فرار کن ، زود باش ... نامردا دارن نسبت به y مشتق میگیرن !!!! "


** بی مزه هم خودتونین 





فرصت سوخته

یک شب سرد یک پروانه اومد پشت پنجره اتاق دخترک و به شیشه زد . دخترک که سرش حسابی گرم بود برگشت و دید یه پروانه کوچیک اونجاست !
پروانه خودش رو به پنجره میکوبید ، تا اون پنجره رو براش باز کنه و از سرما نجات پیدا کنه .
ولی دخترک اصلاً اهمیتی به حرکات پروانه نداد ، پروانه رفت . دخترک هم بعد از مدتی به رختخواب رفت تا بخوابه . 
پیش خودش فکر کرد که کاشکی پنجره رو برای پروانه بازمیکردم تا اون هم سردش نمیشد …
فردا شد ؛ دخترک منتظر بود که دوباره پروانه رو ببینه ولی هرچه کنار پنجره منتظر شد پروانه نیومد ...
دخترک پشیمون شده بود که چرا دیروز پروانه رو به خونه راه نداده .
پیش پدرش رفت و داستان رو برای پدرش تعریف کرد . 
پدر گفت : دخترم عمر پروانه ها بیشتر از یک یا دو روز نیس !!
اشک تو چشمای دخترک جمع شد و برای همیشه به یادش موند که برای دوست داشتن فرصت کوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصت دریغ کنه ...
قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونه س نرسید ...




نباید کسی بفهمد دل و دست این خسته ی خراب از خواب زندگی میلرزد ...
باید تظاهر کنم حالم خوب است ...
راحت ام ...
راضی ام ...
رها ...

راهی نیست ...
مجبورم !!!


..:: سید علی صالحی ::..


برچسب‌ها: ریاضی , داستان , جک , طنز ,

جواب !!
جمعه 27 اردیبهشت 1392 ساعت 10:52 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )

اگه تو یه تصادف وحشتناک دور از جون به ملکوت اعلی بپیوندید و بعد فرشته نگهبان بهشت بیاد و ازتون بپرسه : دوس داری الآن که همه بالا سر بدنتن ، چی پشت سرت بگن ؟ 

چی جواب میدادین ؟؟؟ 



اول جواب بدین ... بعد توجهتونو به یه داستان جلب میکنم => ادامه مطلب

ادامه مطلب


طنز 1
جمعه 20 اردیبهشت 1392 ساعت 08:48 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
1- دلایل پسرا واسه رد کردن دخترا :


برای من مثل خواهر می مونی ! یعنی خیلی زشتی !!!
فاصله سنیمون کمی زیاده ! یعنی خیلی زشتی !!!
من به تو علاقه به اونصورت ندارم ! یعنی خیلی زشتی !!!
من الان تو موقعیت بدی از زندگیم هستم! یعنی : خیلی زشتی !!!
من دوست دختر دارم ! یعنی : خیلی زشتی !!!
تقصیر تو نیست ، تقصیر منه ! یعنی : خیلی زشتی !!!
من الان توجهم به کارمه ! یعنی خیلی زشتی !!!
من تصمیم گرفتم مجرد بمونم ! یعنی خیلی زشتی !!!
بهتره فقط با هم دوست معمولی باشیم ! یعنی بطور وحشتناکی زشتی !!!


2- مادر بزرگم که خیلی مومنه یه روز ماهنامه همشهری دستش بود ، گفت وضع مملکت خیلی خرابه و بی حیایی و فساد بیداد میکنه و ...
منم شدم علامت سوال !
گفتم : چطور مگه ؟
گفت : مثلا این عکسا رو نیگا کن
اینا چقدر بی غیرتن
نیگا کردم دیدم
صفحه سمت راستی عکس یه مرد و صفحه چپ مجله هم عکس یه زن چادریه
تعجب کردم گفتم : عزیز این بنده خداها چشونه ؟
گفت : ببین الان اگه مجله رو ببندم آقاهه میفته رو زنه ، حالا هی با دو دستش مجله رو باز و بسته میکرد میگفت : نیگا !!

من : 

** همچین کسایی داریم هاا !

3- یــه بـار هـم مـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون .... حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن ، خـلاصـه یـهـو یــه افـسـر جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت بـزن بـغـل ...
مـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه نـکـنـه
خـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟ مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ !!!
یــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم ؟؟؟ اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری حـرف مـی زنـی ؟ بـگـم کـیـم ؟؟؟ بــــــگـــــــم؟؟؟
رفیـقام هـم اومـدن جـلـو دهـنـمـو گـرفـتـن گـفـتـن بـیـخـیـال نـگـو بـهـش گـنـاه داره اخــراج مـیـشه ...
افـسـره هـم رنـگشـو بــاخـت و آب دهـن قـورت داد گـفـت : نـه نـمـیـدونـم ، بـبـخـشـیـد شـمـا کـی هــسـتـیـن ؟؟؟
مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـش گـفـتـم : مــن یــه پــرنــدم ، آرزو دارم تـــو بــاغــم بــاشــی ...
مــن یــه خــونــه ی سـرد و تــاریــکــم ...... (بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن)
هـیـچـی دیـگه هـمـگـی دور هــم بـا افـسـره کـلـی خـنـدیـدیـم و گـفـت بـاهـاتـون کـلـی حـال کـردم بـچـه هـای بـاحـالـی هـسـتـیـن آخـر سـر هـم 50 تـومـن جـریـمـه شـدیـم و مـاشـیـن هـم رفـت پـارکـیـنـگ و بــانـدهـاش هـم بـاز کـرد و خــودمـون هـم بـردن تست اعـتـیـاد دادیـم و هــمـه چــی بـه خـیـر و خـوشـی تـمـوم شـد  !!!! 





این قدری که من دنبال یه پست خوب میگردم تا واستون بذارم ، دنبال نیمه گمشدم گشته بودم تا الان چند تا بچه هم داشتم  ...


برچسب‌ها: طنز , داستان ,

داستان عشق عذرا و وامق
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 12:46 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
عذرا و وامق 

جزو عشاق معروف ایرونی هستن که شاید کمتر کسی داستانشونو بدونه ، میتونین تو این آدرس داستان این دو جوون ناکام رو بخونین ...

مرتبط با: داستان کوتاه , ادبی ,

برچسب‌ها: وامق , عذرا , عشق , داستان ,



 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :