تبلیغات
سافت وریا
یک اردی بهشت
یکشنبه 31 فروردین 1393 ساعت 10:27 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
اول اردیبهشت ، سالروز هجرت شاعر نقاش و نقاش شاعر ، سهراب همیشه سپهرى ...

روزی خوام آمد ، و پیامی خوام آورد
در رگ ها ، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پُرِ خواب!
سیب آوردم،
سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم
رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است، 
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست ، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام ، از لب ها خواهم بر چید
هر چه دیوار ، از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید
دل ها را با عشق
سایه ها را با آب
شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پیوست،
خواب کودک را با زمزمه ى زنجره ها
بادبادک ها، به هوا خواهم برد
گلدان ها، آب خواهم داد
خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان،
علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه ، سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری ، میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

دفتر حجم سبز ، شعر : و پیامى در راه




روحش شاد ، یادش گرامی

مرتبط با: متفرقه , ادبی ,


مادرم روزت مبارک...
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 08:02 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نستــــــــرن حیدری | ( نظرات )


مادر یعنی زندگی 

مادر یعنی عشق 

مادر یعنی مهر 

مادر یعنی اون فرشته ای که با اشکت ، اشک میریزه 

با خنده هات می خنده 

مادر یعنی اون فرشته ای که نگاهش به توئه و با هر...

لبخندت ، زندگی میکنه 

مادر یعنی اون فرشته ای که موهاش سفید میشه برای بزرگ کردنت

و به تو میگه ؛ پیر بشی مادر ، درد و بلات به جونم...

مادر یعنی اون فرشته ای که صبح که خوابی آروم میز صبحونه رو 

میچینه تا وقتی بلند شدی زندگی رو لمس کنی 

مادر یعنی اون فرشته ای که شبایی که غم داری یا مریضی تا صبح 

بالا سرت می شینه و نگرانه 

مادر یعنی اون فرشته ای ، که وقتی موقع کار میگی خسته شدم 

با اینکه پاهاش درد میکنه میگه تو بشین مادر من انجام میدم 

مادر یعنی اون فرشته ای که هیچ وقت باور نمیکنی مریض بشه یا پیر

بشه چون همیشه و توی هر حالتی به روت لبخند میزنه 

مادر یعنی اون فرشته ای که طاقت دیدن اشکاش رو نداری ...

مادر یعنی همه زندگی .


روز مادر مبارک

مرتبط با: متفرقه ,

برچسب‌ها: روزمادر , تبریک ,

آن کوچه
شنبه 30 فروردین 1393 ساعت 12:37 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
ﺑﯽ ﺗﻮ ، ﻣﻬﺘﺎﺏﺷﺒﯽ ، ﺑﺎﺯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻛﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ .
ﻫﻤﻪ ﺗﻦ ﭼﺸﻢ ﺷﺪﻡ ، ﺧﯿﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﮔﺸﺘﻢ .
ﺷﻮﻕ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﻟﺒﺮﯾﺰ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺟﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻡ ،
ﺷﺪﻡ ﺁﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﻛﻪ ﺑﻮﺩﻡ !
ﺩﺭ ﻧﻬﺎﻧﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﺟﺎﻧﻢ ، ﮔﻞ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ، ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ...
ﺑﺎﻍ ﺻﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺧﻨﺪﯾﺪ ،
ﻋﻄﺮ ﺻﺪ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﭘﯿﭽﯿﺪ .
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ ﺷﺒﯽ ﺑﺎﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻛﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ...
ﭘﺮ ﮔﺸﻮﺩﯾﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺧﻠﻮﺕ ﺩﻟﺨﻮﺍﺳﺘﻪ ﮔﺸﺘﯿﻢ
ﺳﺎﻋﺘﯽ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻥ ﺟﻮﯼ ﻧﺸﺴﺘﯿﻢ .
ﺗﻮ ، ﻫﻤﻪ ﺭﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺳﯿﺎﻫﺖ ...
ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ، ﻣﺤﻮ ﺗﻤﺎﺷﺎﯼ ﻧﮕﺎﻫﺖ .
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺻﺎﻑ ﻭ ﺷﺐ ، ﺁﺭﺍﻡ
ﺑﺨﺖ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ، ﺭﺍﻡ
ﺧﻮﺷﻪ ﯼ ﻣﺎﻩ ﻓﺮﻭﺭﯾﺨﺘﻪ ﺩﺭ ﺁﺏ
ﺷﺎﺧﻪﻫﺎ ﺩﺳﺖ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻪ ﻣﻬﺘﺎﺏ
ﺷﺐ ﻭ ﺻﺤﺮﺍ ﻭ ﮔﻞ ﻭ ﺳﻨﮓ
ﻫﻤﻪ ﺩﻝ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻪ ﺁﻭﺍﺯ ﺷﺒﺎﻫﻨﮓ
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﯾﺪ ، ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﯽ :
ـ " ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ، ﺣﺬﺭ ﻛﻦ !
ﻟﺤﻈﻪﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺑﺮ ﺍﯾﻦ ﺁﺏ ، ﻧﻈﺮ ﻛﻦ ،
ﺁﺏ ، ﺁﯾﯿﻨﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﮔﺬﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ ...
ﺗﻮ ﻛﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ ،
ﺑﺎﺵ ﻓﺮﺩﺍ ، ﻛﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺎ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺍﺳﺖ !
ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﻨﯽ ، ﭼﻨﺪﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﻛﻦ ! 
ﺑﺎ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ؟ ! ﻧﺪﺍﻧﻢ !
ﺳﻔﺮ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ؟ ! ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ، ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ !
ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ، ﻛﻪ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﻨﺎﯼ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺯﺩ ،
ﭼﻮﻥ ﻛﺒﻮﺗﺮ ، ﻟﺐ ﺑﺎﻡ ﺗﻮ ﻧﺸﺴﺘﻢ ...
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﻨﮓ ﺯﺩﯼ ، ﻣﻦ ﻧﻪ ﺭﻣﯿﺪﻡ، ﻧﻪ ﮔﺴﺴﺘﻢ !
ﺑﺎﺯ ﮔﻔﺘﻢ ﻛﻪ : » ﺗﻮ ﺻﯿﺎﺩﯼ ﻭ ﻣﻦ ﺁﻫﻮﯼ ﺩﺷﺘﻢ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺗﻮ ﺩﺭﺍﻓﺘﻢ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮔﺸﺘﻢ ﻭ ﮔﺸﺘﻢ
ﺣﺬﺭ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﻧﺪﺍﻧﻢ، ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ «!
ﺍﺷﻜﯽ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ
ﻣﺮﻍ ﺷﺐ ، ﻧﺎﻟﻪ ﯼ ﺗﻠﺨﯽ ﺯﺩ ﻭ ﺑﮕﺮﯾﺨﺖ ...
ﺍﺷﮏ ، ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻟﺮﺯﯾﺪ ،
ﻣﺎﻩ ، ﺑﺮ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺧﻨﺪﯾﺪ !
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﯾﺪ ﻛﻪ :
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﻧﺸﻨﯿﺪﻡ !
ﭘﺎﯼ ﺩﺭ ﺩﺍﻣﻦ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻛﺸﯿﺪﻡ ...
ﻧﮕﺴﺴﺘﻢ ... ﻧﺮﻣﯿﺪﻡ !
ﺭﻓﺖ ﺩﺭ ﻇﻠﻤﺖ ﻏﻢ ، ﺁﻥ ﺷﺐ ﻭ ﺷﺐﻫﺎﯼ ﺩﮔﺮ ﻫﻢ ،
ﻧﻪ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻖ ﺁﺯﺭﺩﻩ ﺧﺒﺮ ﻫﻢ ،
ﻧﻪ ﮐُﻨﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻛﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﻫﻢ ...
ﺑﯽ ﺗﻮ ...
ﺍﻣﺎ ...
ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻛﻮﭼﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ !

ﻓﺮﯾﺪﻭﻥ ﻣﺸﯿﺮی


مرتبط با: متفرقه , ادبی ,


مورد داشتیم و ...
چهارشنبه 27 فروردین 1393 ساعت 01:03 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
چن تا "مورد داشتیم " بی مزه گذاشته م ادام مطلب ، امیدوارم خوشتون بیاد ...
ادامه مطلب


نزدیک آی !
دوشنبه 25 فروردین 1393 ساعت 09:11 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
اندوه مرا بچین ، که رسیده است
دیری است، که خویش را رنجانده ایم، و روزن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر، به صخره برتر من رسان ، که جدا مانده ام
به سرچشمه "ناب" هایم بردی ، نگین آرامش گم کردم ، و گریه سر دادم
فرسوده راهم ، چادری کو میان شعله و باد ، دور از همهمه خوابستان؟
و مبادا ترس آشفته شود ، که آبشخور جاندار من است
و مبادا غم فرو ریزد، که بلند آسمانه ى زیبای من است
صدا بزن ، تا هستی بپا خیزد ، گل رنگ بازد،
پرنده هوای فراموشی کند
تو را دیدم ، از تنگنای زمان جستم
تو را دیدم ، شور عدم در من گرفت
و بیندیش ، که سوداییِ مرگم
کنار تو ، زنبق سیرابم
دوست من ، هستی ترس انگیز است
به صخره ى من ریز، مرا در خود بسای ، که پوشیده از خزه ى نامم
بروی ، که تری تو ، چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست، 
بمان ، تا شنوده آسمان ها شویم
بدر آ، بی خدایی مرا بیاگن، محراب بی آغازم شو!
نزدیک آی! تا من سراسر " من " شوم ...

برگرفته از دفتر آوار آفتاب 
سهراب سپهری



مرتبط با: متفرقه , ادبی ,


لینک های مرتبط: سهراب سپهری ,

ﺗو رﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻡ
شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 12:00 ق.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ ﺑﯽ ﭼﺮﺍﻏﯽ ﺷﺐ ﻫﺎ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ.
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﺸﻌﻞ ﻫﺎ ﺗﻬﯽ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.
ﻣﺸﺖ ﻣﻦ ﺳﺎﻗﻪ ﯼ ﺧﺸﮏ ﺗﭙﺶ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺸﺮﺩ.
ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﻃﻨﯿﻦ ﺭﯾﺰﺵ ﭘﯿﻮﻧﺪﻫﺎ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ.
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ, ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯼ ؟ ﺗﻨﻬﺎ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺎﺩﺍﺑﯽ ﺑﺎﻍ ﺯﻣﺮﺩ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﺮﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ.
ﺁﯾﯿﻨﻪ ﻫﺎ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺗﺼﻮﯾﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ.
ﺩﺭﻫﺎ ﻋﺒﻮﺭ ﻏﻤﻨﺎﮎ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺟﺴﺘﻨﺪ.
ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ، ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺭ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻭ ﺍﻓﺘﻢ.
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ، ﺗﻮ ﺍﺯ ﺑﯿﺮﺍﻫﻪ ﯼ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎ، ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﭘﯿﻮﺳﺘﯽ.
ﺻﺪﺍﯼ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺎ ﻃﺮﺡ ﺩﻭﺯﺧﯽ ﺍﻧﺪﺍﻣﺖ ﺩﺭﺁﻣﯿﺨﺖ .
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺗﭙﺶ ﻫﺎﯾﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻮ ﺑﺎﺩ، ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺑﻪ ﺷﺐ ﭘﯿﻮﺳﺘﻪ !
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺗﭙﺶ ﻫﺎﯾﻢ.
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺮﯾﺰ ﺳﺮﺩ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺍﻡ
ﺗﺎ ﺩﺭ ﺧﻂ ﻫﺎﯼ ﻋﺼﯿﺎﻧﯽ ﭘﯿﮑﺮﺕ ﺷﻌﻠﻪ ﯼ ﮔﻤﺸﺪﻩ ﺭﺍ ﺑﺮﺑﺎﯾﻢ.
ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﺷﺐ ﮐﺸﯿﺪﻡ ،
ﺯﻣﺰﻣﻪ ﯼ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﺑﯿﺪﺍﺭﯼ ﺍﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ ﺗﺮﺍﻭﯾﺪ.
ﺧﻮﺷﻪ ﯼ ﻓﻀﺎ ﺭﺍ ﻓﺸﺮﺩﻡ،
ﻗﻄﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺩر ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺩﺭﻭﻧﻢ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ .
ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ
ﺩﺭ ﺁﻫﻨﮓ ﻣﻪ ﺁﻟﻮﺩ ﻧﯿﺎﯾﺶ ﺗﺮﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻡ.
ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﺳﺖ.
ﺑﯽ ﭼﺮﺍﻏﯽ ﺷﺐ ﻫﺎ، ﺑﺴﺘﺮ ﺧﺎﮐﯽ ﻏﺮﺑﺖ ﻫﺎ، ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺁﺗﺶ ﻫﺎﺳﺖ.
ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ " ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﯾﮏ ﺷﺐ " ﺟﺴﺖ ﻭ ﺟﻮﻫﺎ ﺳﺖ.

" ﺳﻬﺮﺍﺏ ﺳﭙﻬﺮﯼ "



حافظه آدم های غمگین قوی است
می دانند
کجای کدام خیابان
آن روز 
مُردند ...

مرتبط با: متفرقه , ادبی ,

برچسب‌ها: سهراب , سپهری , تو , گمشده ,

رقص آنجا کن که خود را بشکنی ...
چهارشنبه 20 فروردین 1393 ساعت 11:33 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست نویـــــــد عباسپور | ( نظرات )
چوپان بیچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوی آب بپرد نشد كه نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود كه حیوانی چون او نتواند از آن بگذرد... نه چوبی كه برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته. پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت: من چاره كار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود كرد.
بز به محض آنكه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید. چوپان مات و مبهوت ماند. این چه كاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد كه آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت: تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید، حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را كه گل كردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.
 و فهمیدم این كه حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خودرا نمی‌شكند, چه رسد به انسان كه بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد و ...


 
چه سخت است خود شکستن
و از خودگذشتن و پریدن
تا رسیدن به معبود ومعشوق
رقص آنجا کن که خود را بشکنی




رقص آنجا کن که "خود" را بشکنی
پنبه را  از  ریش   شهوت   برکنی
رقص   وجولان  بر  سر  میدان    کنند
رقص  اندر  خون "خود"  مردان   کنند
چون رهند از دست "خود"  دستی  زنند
چون جهند از نقص "خود" رقصی  کنند
مطربانشان از درون دف می‌زنند
بحرها در شورشان کف می‌زنند
 تو  نبینی  لیک  بهر  گوششان
برگها بر شاخها  هم  کف ‌زنان
تو   نبینی  برگها را  کف  زدن
گوش دل باید نه این گوش بدن
  
« مولانا »

مرتبط با: متفرقه , ادبی ,

برچسب‌ها: مولانا ,



 
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :